تبليغاتX
مرثیه ای برای خود
مرثیه ای برای خود

لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند

"مرگ پرنده ام!!!"

در كنج قفس نزيسته ام!

ولي از زماني كه:

پرنده ام را در قفس مرده يافتم

از قفس متنفر شدم

ابلهانه:

براي ديگر پرندگان جبران مي كنم!

قول مي دهم!

نوشته شده در ساعت 5:56 توسط ابله| |

به نام خدا

 درود

چه راحت دروغ می گوییم!

و چه راحت باور می شویم!

تقصیر از کیست؟!

ما!؟

یا

دیگران!؟

 

ابلهانه ها:!

شاید اگر دروغهایمان را باور نمی کردند!هیچ وقت تن به دروغ نمی دادیم!

شاید...!

به اصرار خیلیا دوباره همین قالب و گذاشتم!!

 

بدرود

نوشته شده در ساعت 5:12 توسط ابله| |

به نام خدای آغازها!

14 دی ماه آمد!

انگار همین دیروز بود!

از خواب بر خواستم!

شروع کردم به نوشتن!

و اینجا آغاز دستنوشته های من بود!

باورم نمی شود

یکسال گذشت!

به همین زودی!

به همین راحتی!

و به همین خوشمزگی!!

نوشته ی اولم هنوز یادم است!

شهر هرت جایی است......

چقدر دلم پر بود از شهرم

از همه !

جنسیتم معلوم نبود!

خیلی ها پرسیدند دختری یا پسر!

و بالاخره فاش کردمش!

اخر خسته شده بودم از بس مرا آقای ابله صدا زدند!

در این یکسال چه کردم؟

نمی دانم!

آنقدر لحظات تند و از پی هم گذشتند

که رد پایی از خود به جای نگذاشتن!!

امروز تولد بلاگ ابله فهمیده است!!

خیلیها مرا با این نام شناختن!

بعد تنها انسان!

حال نیز مرثیه ای برای خود!

تا ببینم بعد چه می شود!

ابله فهمیده تولدت مبارک!

هی روزگار!

ابلهانه ها:

چه قشنگ است برایم بازگشت به روزهای اول اینجا!

تو این یه سال هر کیو اذیت کردم یالا بگه!

تو این یه سال نظرت و در مورد خودم و اینجا بگو!!(خصوصا تو)

یا علی!

نوشته شده در ساعت 5:10 توسط ابله| |

به نام خدای حسین!

درود!

می خواهم برای حسین بنویسم!

اما وصف حسین کجا ؟!

قلم من کجا؟!

حسین زیبا زیست!

آزادانه زیست!

عاشق بود!

عشق بازی بلد بود!

او برای عشق بازی

رنگ سرخ را برگزید

و از میان تمامی سرخ رنگها

خون را

او را سالار شهیدان نامیدند

محل عشق بازیش را کربلا

و معشوقه اش خدا

 

ابلهانه ها:

<<در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد.>>

<<حسین بیشتر از آب تشنه لبیك بود اما افسوس كه به جای افكارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی كردند>>

دکتر علی شریعتی

 

یا حسین!!!

نوشته شده در ساعت 5:41 توسط ابله| |

به نام خدا

 

"لجن زار..!!"

زندگی چون گرداب

جسمم را

تسخیر کرد

آن زمان که

صدای هو هو ی باد

فضا را

پر کرده بود

صدای های و هوی من

به گوش کس نرسید

من

در بی کسی خودم

پوسیدم

بوی تعفن گرفتم!

آن زمان پنداشتم

دیگر زنده نیستم

خواستم

با دستان خودم

خودم را دفن کنم

اما

حتی

برای جسم بی جانم نیز

جایی نیافتم

آن را در لجن زار دفن کردم

حال اگر

بوی لجن بد است

دلیلش

جنازه ی متعفن من است

 

ابلهانه ها:

آمدم!(خوش اومدی عزیزم)

امتحانام شروع شده!

جا داره بگم

و ناگهان چه زود دیر می شود!!(امین پور)

دعام کنید!(خواهش)

نوشته شده در ساعت 17:17 توسط ابله| |