لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند
بخش بزرگی از ادب آدمی برآیند ریشه نژادی و خانوادگی است" . ارد بزرگ اين بار نمي دانم كه چه بنويسم ! زيرا هيچ نمي دانم ! زيرا اين است حرف دل من: ~!~!عاشق عشق شما نيستم اي اهل زمين! به خدا معشوق من بالاييست!~!~ نه اينكه عشق انسان به انسان بد است !نه! هرگز! چون معشوق من نيز اين را مي پسندد! ولي من تا به امروز حسش نكردم ! نه اينكه ناراحت باشم !نه! بلكه بسيار هم از زندگيم لذت مي برم راستي چند امروز هم روز ولنتاين بود البته نه در ايران بلكه در غرب و من در حيرتم كه چرا يك ايراني با تقويم غربي ها پيش مي رود؟! مگر نه اينكه ما خود تاريخ و تقويم منحصر به خود را داريم پس چرا بايد شاهد همچين صحنه هايي باشيم ! مگر نه اينكه ما بايد ارزش خود را بالا بريم ! پس چرا ؟ ببخشيد باز هم گلايه كردم ! ديگه كم كم دارم يك گلايه سراي خوب از آب در ميام ! ولي اين نشان بر تنگ نظري من نيست چون من نمي خواهم ازآن نيمه اي كه همه ميبينند و تكراري شده است حرف بزنم ! بس است آن همه حرف ها دل خوش كننده اي كه مي شنويد ! يك بار هم به حرف ها تلخ من گوش دهيد ! هرچند حرف هايم تلخ است ! ولي حقيقت است! و در آخر!: تا درودي دگر بدرود! " وجدانت را مجبور مكن كه نفهمد آن چه را كه مي بيند " . پلوتارك !~........~! امروز مردي زني را زد! امروز كودكي در جايي از اين دنيا گريست! امروز انساني با زندگي وداع گفت! امروز كسي از خود بيزار شد! امروز گلي را له كردن! امروز مغازه داري به زور جنسش را فروخت! امروز كسي از انسانيت استعفا داد! امروز اميد با انسانها وداع گفت! امروز كسي خدا را نديد! امروز پيماني شكست! امروز آرزويي پرپر شد! امروز تمام آبادي ها ويران شدند! و امروز....... و ابله نمي تواند در برابر اين همه مثل گوسفندي همين! بدروووووود! " با يك لبخند هر دري به روي انسان گشاده خواهد شد " . فرانكلين چقدر ساده و بي مهابا راه مي رفت !ابله را مي گويم! آنقدر آهسته قدم بر مي داشت كه ساعت ها در راه بود ! به دورو برش هيچ توجهي نمي كرد ! هميشه گويي با بقيه تفاوت داشت! افكارش، عقايدش ، حرف هايش و ... آن روز هم سر همين چيزها بحث شد و او براي اينكه از آن مخمصه نجات يابد !از خانه بيرون رفت بدون آنكه چيزي بگويد! كسي هم از او نپرسيد كه كجا مي رود و چرا مي رود؟ چون به گفته ي خودشان مي شناختنش وابله نيز از همين رنج مي برد! چون عقيده داشت كه هيچكس او را نشناخته ! و همه تظاهر اين را مي كنند كه شناختنش! گويي خودش گام بر نمي داشت آنقدر در خودش فرو رفته بود كه حرف هيچ كس را نمي شنيد! حتي نصيحت پير مرد مهرباني همچنان آرام و صبور به راه خود ادامه مي داد تا به پاركي رسيد ! در آنجا روي نيمكتي نشست وبه طبيعت زيباي آنجا مي نگريست كه ناگاه يه پسر بچه ي كوچولو آمد و رو نيمكت كنار او نشست ! او متوجه حضور پسر بچه نشد! پسر كوچولو هم همه كار كرد تا بالاخره ابله متوجه حضورش شد! برگشت و به او نگاه كرد! پسر كوچولو با خنده گفت :سلام ! ابله هم گفت:سلام و پرسيد چرا مي خندي؟ _گفت : آخه خيلي باحالي ! _ابله گفت از چه نظر؟ _گفت آخه اونم مثله تويه!و باز هم خنديد ابله گفت كي ؟داري چي مي گي! پسر بچه همچنان براي خودش شاد بود و روي نيمكت ريسه مي رفت! ابله گفت :نميگي داري در مورد كي حرف ميزني؟! پسر بچه گفت تا نخندي نمي گم! ابله گفت خوب به چي بخندم ؟به اينكه هيچكي دركم نمي كنه؟به اينكه تو اينجا نشستيو داري به من مي خندي يا به اينكه...... خنده ي پسر بچه قطع شد !دهانش باز مانده بود گفت اينا چيه ميگي؟ اينا يعني مامانت دعوات كرده ؟يا اينكه بابات زدتت! اين بار ابله مات ماند! و هردو چند دقيقه اي را به هم نگريستند و هيچكدام هيچ نگفتند! اين بار ابله به افكار قشنگ پسر بچه خنديد! پسر بچه هم شروع به خنديدن كرد و گفت پس دعوات كردن؟ ابله گفت : اره دعوام كردن! پسربچه گفت عيبي نداره الان مامانت مياد بوست ميكنه واست يه دونه شكلاتم مي خره و تو هم خوشحال ميشي!! گويي ابله فراموش كرده بود كه چرا از خانه بيرون آمده بود والان چه سوالي از پسر بچه پرسيده بود! وتمام مدتي كه در راه برگشت بود مي خنديد! " آرامترین کلماتند که طوفانی را با خود به همراه می آورند . افکاری که با پای کبوتران پیش می آیند جهان را مسخر می سازند"
معشوقه اي هم از جنس انسان ندارم كه شب و روزم مال او باشد ! و هر لحظه حرفي داشته باشم كه برايش زمزمه كنم! ![]()
![]()
"ايراني باشيد و ايراني بمانيد چون اين يك افتخار است براي تك تكمان"![]()
سرش را پايين اندازد و بگويد كه نفهميده و نديده است!![]()
![]()
![]()
![]()
را كه به او گفت ! مواظب خودت باش جلوي پاهايت را نگاه كن!![]()
![]()
![]()
نوشته شده در ساعت
16:22 توسط ابله| |
نوشته شده در ساعت
4:55 توسط ابله| |
نوشته شده در ساعت
5:50 توسط ابله| |

